دراین خرابه فتاده اگر چه بیمارمولی به رسم محبت کمی غزل دارمنه کار خمّ می و نی شراب می دانمبه حرمتِ قدمی مویِ ناب می کارمنگو نگار نگاهش چرا زما دور استخرابه و خم خالی خودم خبر دارمتنم پر از ترنم اشک است می دانیمن از کنایه زدن های شهر بیزارمسخن به شأن عزیزان نگفته ام امّاامید دست نوازش ز مهرشان دارمبه خویش وعده نمودم دلش به دست آرمخدا کند که نیفتد گره در این کارمبه حرمت شب قدرت خدا اثر بگذارخودت بر این دل پر سوز و، ساز اشعارمشروع حرکت شعر شهاب امشب شدشبی که من، ز رحمت غفّار سرشارم |
. |
|
|
مدتیست سکــوت را بیشتر دوست مے دارم از جمـــله سازی هاے آنچنــانـے ... یـاد گرفـــته ام کـه؛ هـر چیـــزے به وقتــش ... حالا تــــمام حــــرف هایم هــمان هایــے شدند کــه نوشــته نمے شــــوند! هــمان ســــه نقـــطه هاے همیشگی آخـــر جمـــله ام . . . همه را گذاشـــته ام برای وقتــش ! شما ولے نگران نباش... وقتــش هــم مے رسد ! به وقتــش... |
|
من تمام دل نگرانی هایم را
|
|
|
انبوه جمله های کمین کرده در قلم
|
گاهی . . .حساب همه جایش را هم که میکنیدرست هم که حساب میکنیبه حساب چیزی هم از قلم نیافتادهاما آخرش چیز دیگری میشودانگار دو دوتای زندگیت چهار تا نشودحس این روز های زندگیم را خودم هم نمیدانموقتی به هر چه میدانم هم اعتباری نیسترسیدم به آنجا که آخر همه شبهایمذهنم را از هرچه میدانم تهی میکنمو خودم را به تو میسپارممیدانم که تو هستیتو میبینیچون تو هستی پشتم گرم استتو چون میبینی خیالم راحت استخدای من .. |